صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
![]() وقتي تو رفتي رمقي نماند تا كلمات خندان بار ديگر بر لبان خشكيده ام جاري شوند، فرصتي نماند و حرفاي نا گفته در ميان روز هاي نادم ولحظات خاموش مدفون شدند اما اكنون من با كلمات عطشناك كه ازگرماي وجودم شعله ورند،عبور بي بازگشت را نظاره گرم.... .
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
وبلاگ برادرم
مرگ تدريجي اسمون من اواز باران بوي باران تنديس عشق ديوار سنگي دريچه اي به باران وبلاگ دوستم مهسا برف عشق گريه ي بي صداي عاشقي عاشق غريب وبلاگ اقاي مهران فره راز خواب و رويا خانه ي متروكه فرزند دنا :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
اولین عشق
بهار را باور كن ستاره ها
گاهي وقتا از روي تنهايي با خودم حرف ميزنم! ميگن اين خصلت ادماي تنهاست!! با خودم ميگم مگه دنيا چقد جا داره كه بتونه اينهمه بهونه رو توش جا بده؟؟ اخه اينهمه دروغ، بي وفايي اينهمه دل شكستن اينهمه .... با خودم ميگم كار دنيا هم سخته ها! يه دل گنده ميخواد تا اينها رو ببينه و ساكت بمونه! گاهي وقتاديدن و شنيدن بعضي چيزها و اينكه نتوني چيزي بگي و فريادت رو تو خودت بشكني مصيبت بزرگيه. نمي دونم چطور ميشه كه ميتونيم تحمل كنيم شايد دنيا يادمون ميده يا شايدم يه دريچه اي رو حس ميكنيم كه داره يه نور خيلي كمي رو از خودش عبور ميده و باعث مي شه كه بتونيم. و ميدونم كه نه تنها من،همه تو زندگي شون اون نور رو لمس كردن. هر وقت ميرم روپشت بوم ، به ستاره ها خيره ميشم تنهاييشون رو ميبينم. اينكه دور از هم تو يه جاي تاريك دارن زندگي ميكنن، ولي هيچ وقت نورشون رو از دست نميدن و شكايتي هم ندارن. با خودم ميگم هنر اينه كه با مشكلات زندگي كني درست مثل ستاره ها..... |+| نوشته شده توسط سفيد برفي در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 18:23
چگونه باور کنم؟
در قطره قطره اشکهای باران در تیک تیک ثانیه های بی رحم زمان در نگاههای خسته و منتظرم در پس نفسهای فرو رفته ام در پشت تپشهای سنگین قلبم ودر حسرت بی اندازه ی انتظارم در میان لحظه های دل کندن دل کندن سخت و جانکاه چگونه باور کنم ... چگونه؟!!! |+| نوشته شده توسط سفيد برفي در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 15:29
جشن پرواز
ميدونم كه پيشم هستي ميدونم كه دلت نمياد يه لحظه هم منو تنها بذاري حست ميكنم امروز برات جشن گرفتم منم و خودت... منو ببخش كه توي جشنت دارم گريه ميكنم اخه دستاي سردم بهونه ي دستات رو ميگيرن، دستاي مهربونت رو... دلم برات تنگ شده مهربونم سالروز پروازت مبارك
|+| نوشته شده توسط سفيد برفي در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 9:26
پروانه ها
پدری میگوید: يك روز با دخترم "ادينا" دوتايي باهم روي كف اتاق نشستيم و مشغول ساختن اشكال گوناگون شديم. ادينا از من خواست تا يك پروانه بسازيم. او مدتي روي ان كار كرد و دهاني براي پروانه كشيد كه زبان ان از گوشه ي دهانش اويزان بود هر دو در حالي كه ميخنديديم ان را روي ميز جا سازي كرديم. اواخر شب ادينا از خواب بيدار شد و گفت كه سرم درد ميكند و تب شديدي داشت سريعا به بيمارستان، جايي كه بيماري او را مننژيت مغزي تشخيص دادند رفتيم. بيماري او سخت و دردناك بود و ساعت 6 صبح ، ادينا جان سپرد. زندگي پايان يافته بود. صبح روز بعد سري به اتاق مطالعه زدم. در اين لحظه چشمم به ان پروانه افتاد، به ان پروانه ي غير قابل باوري كه روي ميزم قرار گرفته بود. با ان بالهاي رنگارنگش، با ان چشمان گردش، با ان زباني كه گويا به دنيا دهن كجي ميكرد، و پشت سر همه ي اينها، اسمان ابي قرار داشت. پروانه سمبلي از عشق و زيبايي بود. پروانه هديه اي بود از طرف ادينا به من. ادينا چيزهاي زيادي از خود بر جاي گذاشت. علائم بوسه هاي پنجره، بوسه هايي كه هنگام روانه شدنم به سر كار برايم مي فرستاد، هنوز روي پنجره ها باقي است. اما مهمترين و پر معنا ترين هديه اي كه ادينا برايم بر جاي گذاشت همان پروانه است. زندگي براي زيستن، غمخواري، اميد واري و مشاركت با كساني بنا شده كه دوستشان داريم. زندگي گاهي مواقع بسيار كوتاه است، پس بگذاريم كه پروانه ها هميشه ياداور اهميت روابط ما با انهايي باشند كه دوستشان داريم.
|+| نوشته شده توسط سفيد برفي در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 16:7
چقدر سخته....
چقدر سخته كه با التماس به اسمون نگاه كني ولي حتي يه ستاره هم نبيني كه بهت اميد بده چقدر سخته كه گل وجودت رو پژمرده ببيني و نتوني كاري براش انجام بدي چقدر سخته كه حس كني اونقدر تنهايي كه براي تسكين دردت، بايد دلت رو لاي دو دستت حصار كني چقدر سخته كه حس كني فاصله ها اونقدر زياده كه حتي براي رسيدن، جرات قدم برداشتن نداشته باشي چقدر سخته كه شمع خاطره هاي كسي رو كه تمناي وجودت هست رو بخواي با نفست خاموش كني ولي جرات نفس كشيدن نداشته باشي چقدر سخته كه پنجره ي ارزوهات جايي باز بشه كه تمام وجودت اونجاس ولي مجبور باشي اونو با چشماي باروني ببندي و خودت بموني و غم وغصه هات چقدر سخته كه اسمون چشمات رو باروني حس كني ولي به خاطر ديني كه به بارونش داري بخواي بگي.... بخواي بگي خداحافظ چقدر سخته....
|+| نوشته شده توسط سفيد برفي در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 14:31
بال کو؟
از بس نوشتم و پاک کردم ... خسته شدم ! از بس دروغ شنیدم و نامردی دیدم حالم گرفته شده ! از بس محبت دیدم و با ناباوری ، توخالی دیدمشون دلم شکسته ! توی دلم پر شده از یه دنیا حرف ، اما نمی تونم بگم . یه عالم دیگه توی ذهنمه و واژه هایی از یه دنیای دیگه می نویسم . مگه تفاوت بین درون و برون انسان چقده ؟ یعنی تا اینحد ذهن و روح آدما با حقیقت دنیای واقعی شون فاصله داره ؟ نمیدونم این جمله ها رو هم باید پاک کنم یا نه ! خیلی خسته ام ! از همه چی ! چرا با این همه زحمت ، هنوز هم اتفاق ها روتین میشه ؟ دلم گرفته ! یعنی میشه فردا یه روز تازه باشه ؟! دلم میخواد پر بزنم و اونقدر توی آسمون اوج بگیرم که دیگه جاذبه هم نتونه برم گردونه . اما بال کو ؟! |+| نوشته شده توسط سفيد برفي در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 12:27
زيبايي در چشمان توست
روزي پسري از مامان خود مي پرسه: مامان، چرا گريه ميكني؟ مامانش مي گه: براي اينكه من يك زنم. پسر ميگه: من كه علتش رو نفهميدم. مادر پسر رو بغل ميكنه و ميگه: هرگز هم نخواهي فهميد. اما پسر خيلي دوست داشت علت واقعي را بدونه. يك شب وقتي خوابيده بود خواب ديد كه فرشته اي در كنارش نشسته و مي خواد پاسخ سوالش رو بده. پسر از فرشته پرسيد: چرا زنها به اين سادگي گريه مي كنن؟ فرشته گفت: وقتي خدا زنها رو افريد مي خواست به نوعي اونا خاص باشن . پس شانه هاي زنها رو به قدري قوي كرد كه بتونن وزن تمام دنيا رو تحمل كنن، درونشون رو به قدري قوي ساخت كه بتونن فرزندي را درون خود پرورش بدن و به دنيا بيارن. به زنها ثبات قدمي داد كه بتونن با وجود تمام مشكلات به راه خودشون ادامه بدن. توانايي داد تا كنار همسرشون باشن حتي اگه همسرشون اشتباه كرد بتونن با قلب خودشون اون هارو مورد حمايت قرار بدن. و نهايتا به زنها اشك داد. اين تنها ويژگي خاص اونهاست كه در هر زماني كه فشارهاي زندگي زياد ميشه بتونن با اشك ريختن خودشون رو سبك كنن. در واقع زيبايي زن به لباسها و ظاهرش نيست بلكه به چشمان اوست. زيرا چشمان اشك بارش پنجره اي به قلب اوست. |+| نوشته شده توسط سفيد برفي در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 12:14
چند جمله
هرگزتسلیم نشو، هر روز معجزه تازه ای اتفاق می افتد دیگران را ملامت نکن ، مسئولیت های زندگیت را خود بپذیر گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاه با صدای آهسته در می زنند. |+| نوشته شده توسط سفيد برفي در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 15:21
با تو حرف ها دارم ! ...
بگذار اين بغض نيم خيز ، فرو بنشيند تا بتوانم حرف بزنم...حرف ها دارم! گم ميشوم گاهی،بين چيزهای که وجود دارند و روياهايی که میخواهم وجود داشته باشند و تضادی در میگيرد و می چرخم و می چرخد و چشم گشوده ، رويا و واقعيت را نمیدانم. گاهی بايد آنکه حقيقی ست صدايت بزند ، تا حقيقی بشوی .
|+| نوشته شده توسط سفيد برفي در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 12:27
درخت یاس
يادمه بچه بودم ، خيلی روياپرداز بودم . عاشق قصه های خيالی و غير ممکن ، اما بی خطر بودم . درست مثل قصهء حسنی و ننه کوچيکه و دختر نارنج و ترنج که بی نهايت دوستش داشتم . گوشهء راست حياطمون يه درخت ياس بود که هنوزم هست ، اما نه مثل حالا کم شاخ و برگ . شاخه هاش تا اونطرف ديوار کوچه هم می رسيد و گلهاش توی ارديبهشت و مهر ، فضا رو معطر می کرد . من توی خيالاتم و الهام از اون قصه ، با ياس حرف ميزدم . شايد ساعت ها با اين تصورات کودکانه خوش بودم و لحظه هام رو سپری می کردم . امروز رفتم توی حياطمون . نگاه کردم به ياس ! معدود برگهای ظريفش سبز و نمناک بود . گفتم شايد واقعا بشه باهاش حرف زد . پرسيدم کو شاخه هايی که سر به فلک می کشيد و ازشون زيبايی می باريد ؟ ديگه ازت چی مونده ؟ توی ذهنم ناخودآگاه اين حس پيدا شد که « مگه از خودت چی مونده ؟» اينم جوابی که نميدونم ياس بهم داد ، يا خدايی که جواب شکوندن دل يه درخت بی زبون رو بهم ميداد . با خودم گفتم « شاخه های ياس رو، باد و برف و بارون نابود کرد ، شاخه های نشاط من رو ، آدم های زمونه » خدايا ! تويی که برام هنوز موندی و درخت ياس رو نگه داشتی ، تا اگه کسی دلم رو می شکنه ، با ديدن شکستن شاخه هاش بخاطر برف نا اميد نشم . يا اگه آرزوهام به باد رفت ، با ديدن سقوط برگ های ياس ، به بهار ديگه ای دل ببندم و برای شکوفايی گلهای معطر ياس فردای خودم ، چشم انتظار رو باز نگهدارم . |+| نوشته شده توسط سفيد برفي در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 12:3
|